تبليغاتX
به همین سادگی

۱. سپیده دمان آفتاب می روید

به گاه حادثه ، مردمان سایه های خویش می شویند

و شامگاهان

تنها ستارگانند که می رویند

 

۲. خاک را عشق نمودن می خواست

آندم که می فشرد در آغوش

نور را

تنگ گرم

و انسان بود

که بر می خاست زان میعادگاه

با یک بغل فردا

 

۳. با آب بودنت

نه بر این خاک سرد

که در دل ، تعبیری از نور و نیاز ست

     .......

امروز خانه ی دل پر از چراغ است

 

۴. آندم که نقره های روز

به درون می کشیدند خود را

از پنجره ی آفتاب

خود را می خواستم

 سخت شب پریش و هراسان

و می دانستم

می دانستم

باز نخواهم گشت

زان گورستان !

 

۵. می رسد ز راه

کابوس کام ناکام همیشگی

و من در عمق هذیانی هولناک

ضجه می زنم  بر آستان خواب

بیداری را !

 

۶. و غرورت

اسبی ست در دستان باد

زیر مهمیز زمان

بر پهنه یی بیکران

و انسانی که اندیشیدن را

گرده یی ست بس گران

بر گردن

و دریایی که  مدّ است

همه !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:41  توسط سمانه پرهیزکاری |