![]() |
![]() |
|
|
۱. سپیده دمان آفتاب می روید به گاه حادثه ، مردمان سایه های خویش می شویند و شامگاهان تنها ستارگانند که می رویند
۲. خاک را عشق نمودن می خواست آندم که می فشرد در آغوش نور را تنگ گرم و انسان بود که بر می خاست زان میعادگاه با یک بغل فردا
۳. با آب بودنت نه بر این خاک سرد که در دل ، تعبیری از نور و نیاز ست ....... امروز خانه ی دل پر از چراغ است
۴. آندم که نقره های روز به درون می کشیدند خود را از پنجره ی آفتاب خود را می خواستم سخت شب پریش و هراسان و می دانستم می دانستم باز نخواهم گشت زان گورستان !
۵. می رسد ز راه کابوس کام ناکام همیشگی و من در عمق هذیانی هولناک ضجه می زنم بر آستان خواب بیداری را !
۶. و غرورت اسبی ست در دستان باد زیر مهمیز زمان بر پهنه یی بیکران و انسانی که اندیشیدن را گرده یی ست بس گران بر گردن و دریایی که مدّ است همه !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:41 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها ... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 بهمن 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|