تبليغاتX
به همین سادگی
 

۱. که دیگر تو را نخواهم شناخت

خود دانسته

یا ندانسته

راه و بیراه همبسترند کنون

و فردا...

خاطره ات را خواهد کشت

همچون که باران ، ردپایت را !

 

۲. صلات ظهر

عبوس و عطش ناک

چون آب را گندیدن

...

اینچا هیچ مردی راست قامت نیست

جز  کوته سایگان !

 

۳. واژه ها مرا با خود خواهند برد

بی هیچ چشمداشتی

بی منت

مسموم گذشت زمان نخواهم شد

و مسلول حصار تکرار واژه ها

باد مرا صدا خواهد زد

 و خورشید گرمم خواهد کرد

زیر نور ماه خواهم رفت

سرمست از نور خواهم شد

با امید

پر مهر

بی هیچ شوریدگی

.

.

.

به گورکن بگویید :

خیال گور مرا

به گور خواهد برد !

 

۴. برف ها اندیشه ی خزان را

فهماندند ، در بن هر نبات

یادم باشد:

پنجره را باز کنم پس از باران

و دلم را از رویا

و تنم را پر کنم از بوی زندگی

بوی خاک

راز سرخ شقایق ، مرموز نموده باغچه را

یادم باشد :

بی وضو  نخوابم

بیرون هر شب پر از چراغ است

 

۵. رسیدن به آن حجم دور و همیشه عبوس

به آن سرو سرد و سراسر غرور

 ــ نمی خواست رود ــ

...

و اکنون

نیک می داند چشمه

رسالت رود را !

 

۶. در این غمخانه، بر خود تپیده

یک همچراغ

فرود می ریزد این طاق کج اندیش را !

 

۷. آن روز

کوتاه شده بود

سایه ی درختها

و آسمان برایت از ابریشم می گفت

و از سبکی

و زمین قفسی بود

تماما" سنگی

آن روزها هم دریغا گذشتند !

 

۸. شب

   خواب

    رویا

  کابوس

  فصل حس تشنگی ها

  و چشمهایی که در عطش بیداری می سوزند

....

  شب

  ستاره

  چراغ

  تاریکی

  و آرزوهای آویخته به طاق بلند آسمان !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:44  توسط سمانه پرهیزکاری |