![]() |
![]() |
|
|
گاهی یک کلمه ست...
گاهی یک کلمه ست٬ یه لبخند٬ یه سلام یا یه عشق که تو رو به خورشید می رسونه. و تو به همین سادگی به خورشید می رسی٬ فکر کن... ! به همین سادگی. خورشید اونقدرام که میگن داغ نیست ٬ فقط یه خورده گرمه. لحظه ی اول که نگاش می کنی چشمات می سوزه اما بعد عادت می کنی. همونطور که به چیزای دیگه : به نخندیدن٬ به نداشتن٬ به نرفتن٬ به نگفتن٬ به ندیدن... و هر وقت عادت کردی دیگه ترک اش سخته... سخته... کاری که تو ازش متنفری. آره... چیزی که بهش عادت کردی٬ عادت! کاش اون شبی که رفتم پیش خورشید با من می اومدی٬ کی میگه خورشید شبا میخوابه؟! ندیدن خورشید تو شبا فقط به خاطر کم خوابی ماه و ستاره هاس... ماه و ستاره هایی که تنها نیستن اما خورشید... خب خورشیدم به تنهایی عادت کرده٬ به قانع بودن. اون شب که تو خواب خورشید رو می دیدی من تنهایی توو چشمای خورشید نگاه کردم و خواستم که یه تیکه از نورشو بهم بده... آخه میدونی من از تنهایی می ترسم. بهم گفت : نور منو می خوای چیکار؟! گفتم : می خوام قابش کنم که توی شبای تاریک٬ تاریکی رو روشن ببینم. بهم خندید٬ همین. فقط خندید. و من عادت کردم به نبود قاب نور توی شبهای تاریک. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 19:7 توسط سمانه پرهیزکاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها ... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 بهمن 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|